|
زندگی می گذره بهتره به سختی هاش بگی مهم نیست
|
ای...............
سهراب کجایی ؟
الان دیگه وقتشه
چشم ها را باید بست .
چشم ها را باید بست .
دست ها را باید شست .
اشک ها را باید ریخت .
حرف ها را باید زد .
طور دیگر باید دید .
جور دیگر باید جست
اه ای نفس سر کش . چه غریبانه است فریادت . چه سخت می کوبد در تنگنای وجودم
تا به کی می خواهی با پتک زرین خود بر چهار ستون بدنم بکوبی !!!!!
پتک فرهاد ؟
نه نه نه نه
فرهاد خود را در زیر پایم دفن کرده ام . کنار شیرینم - همان جا که شیرین من مرد . فرهادم را کشتم
ادمی همیشه در تغییر است .گاه و بیگاه - بزرگ و کوچک .....................
دیگه وقت رفتنه . باید برم باید برم
دلم جایی نداره. باید برم باید برم
دیگه جاری نمیشه توی دلای ادما
قربونت برم. عزیزم. مثل اینجور چیز میزها
دیگه وقت گفتن این جور چیزها تموم شده
بیچاره دلایی که به زیارتت حروم شده
دیگه جاری نمیشه . جز اون پل های اطلسی
پشت سر خراب میشن . یکی یکی تو بی کسی
دیگه وقت رفتنه . باید برم باید برم
دل به جایی ببرم. باید برم باید برم
تو که راهی نبودی . پس چرا هم سفر شدی ؟
چرا اومدی توراهم . چرا رهگذر شدی ؟
چرا اون روز های اول که میگفتی عاشقی
چرا اون روزها نگفتی . عاشق شقایقی ؟
چرا موندی . چرا رفتی و چرا همسفر شدی ؟
چرا توی سفرت مثل یک رهگذر شدی ؟
چرا گفتی که می مونی. تا پای عمر خودت ؟
وفا داریت همین بود . کردی همراه خودت ؟
چرا برگ زرد پاییز . چرا ؟
چرا خونمون هم اویز . چرا ؟
چرا خنده های تلخ . لبریز. چرا ؟
چرا اشک ها توی تبعیز. چرا ؟
اره اشکال نداره . زندگی خوب و بد داره
دل های ما ادم ها این جوری خط روخط داره
رهسپار ره تنهایی منم . ساده اما پر هیاهو . با نشاطی نیمه اندک از تهی . با لبانی خشک از مهر . دلی وابسطه به گرمای وجودم -
راهمان از نیمه خود هم گذشت - سفر کوتاه است - اما :

خسته ام در سایه سارمن مباش
خسته ام بازم کنار من مباش
شادباش و بهر خود زمزمه کن
اسمان تاریک و ماه من مباش
اسمم امشب مثل قلبت می تپید
غصه ام بسیار . یار من مباش
باز برگی از پاییز عمرم ره سپار
عمر من کم بود . یاد من مباش
اشک ها چون روبهی مکارچهر
اشک من بسیار .مثل من مباش
باز هم گویم تورا جانان من
راه من بسیار . همراهم مباش
شاید کمی دیر ولی زود در این خانه شکستم .
شاید کمی زود تر از انچه که هستم
من اشک شدم تا در بتخانه شکستم
شاید که منم عاشق و دیوانه پرستم .
افسوس از انچه هست و انچه هستم


حاجت به تیغ و مرکب اماده ای نیست
فرسنگ ها با این که دوری . منتظر باش
این مرد . مرد از نفس افتاده ای نیست
دیری ست می گویی که از من دل بکن . اه
دل کندن اما کار چندان ساده ای نیست
دل می کنم . باشد . ولی بر بید مجنون
زیباتر از این یادی از دل داده ای نیست
ان را که شب ها ماه خود می خوانی . ای وای
جز بر چشم گرگ بی قلاده ای نیست
از غیرت عشق تو خواهم مرد هر چند
این گونه مردن امر فوق العاده ای نسیت
اصلا معنی دقیق زنده بودن چیه ؟ چه فرقی بین زنده بودن و نبودن هست ؟
نمی دونم می دونی یا نه. این نفسی که دم و باز دم داره - این نبضی رو که می زنه - او مغزی رو که فکر می کنه .
این ها یعنی چی ؟ یعنی هنوز زنده ایم و داریم تو این دنیا زندگی می کنیم ؟
تا حالا یک فرشته نجات عمر دیدید ؟
کسی که بیاد و نزاره تو بمیری ؟ کسی که بیاد به قول بعضی ها جونت رو نجات بده ؟
تا حالا شده تو گرمای تب بسوزی و هوش نباشی ؟
حس عجیبیه . تو 1 حالت خواب و بیداری تو دمای 40 سانتی . به قول دکتر ها اگه 1 ساعت دیر تر می رسیدی می مردی یا 1 مشکل حاد پیدا می کردی .
حالا خوب گوش کن تا با هم بریم تو اون فضا :
روی زمین دراز کشیدی و نمی تونی از جات پاشی - حالا 1 کی میاد و زنگ در خونه رو می زنه نای ایستادن نداری . هر چی تلاش می کنی بی فایدست و نا چار بی خیالش می شی .
تلفن پیشته اما نمی تونی حتی با نزدیک ترین کسات تماس بگیری و بگی که ......
تازه وقتی هم زنگ می زنه نتونی حتی برش داری ؟ فقط دراز کشیده و تو حالت خواب و بیداری و وقتی که دیگه دست از همه چی کوتاه میشه . تصمیم می گیری که دیگه نباشی و از این دنیا بری ....
دقیقا وقتی که داری تو خواب - تو تب به خدای خودت می گی خدا جون من دیگه خسته شدم
یکی میاد و صدات میکنه - زیر بغلت رو می گیره بلندت می کنه می برتت.
شاید چند بار از خدای خودت می خواستی که ای خدا چی می شد یکم دیرتر می امد . فقط 1 ساعت فقط 1 ساعت .....
تا چشمت و باز می کنی می بینی داران لباسات و در میارن می برنت 1 جای که از بالا اب سرد می ریزن روت . چهار ستون بدنت می لرزه - و وقتی میارنت بیرون فقط صدای : یا زهرا یا زهرا اطرافیان از توی اون همه صدا رو تشخیص می دی .
چی شده بود . من و کجا می بردن . اونا کی بودن ؟
من اونجا چی کار می کردم . هیچی حالیم نبود فقط 1 لحظه دیدم 4 تا پرستار هر یکی یک طرف من رو گرفته و داره یک کار هایی می کنه .
.
.
.
.
وقتی یواش یواش چشمت و باز می کنی و از گوشه چشمت یک نگاه کوچیک میندازی به قطره های سرمی که داره میفتن تو لوله - اونجایی که از قسمت بالای پنجره چشمات میفته به ابر های اسمون که دارن حرکت می کنن . نا خدا گاه متوجه می شی که هنوز زنده ای .....
نبضت می زنه . نفس می کشی .... یا یک نگاه لبخندی رو روی لبان خیلی ها می بینی - صدای الحمد و الله - بخیر گذشت گوشت و پر می کنه .
اما .......
مثل یک چشم بهم زدن بود اون حس نبودن و رفتن تبدیل شده بود به بودن و زندگی کردن .
اخه چه زندگیی ؟
شاید وقتی حرکت قطره های سرم رو با چشمام دنبال می کردم . هر قطره ای 1000 بار می خواستم که به جای این دارو ها که اون سرم می ریزن
یکم مردونگی و انسانیت می ریختن
یکم عشق و محبت می ریختن
یکم صفا و صمیمیت یک دلی و یک رنگی می ریختن
اخ خدا میشه بجای این دارو ها یکم وفا داری بریزن
دیدم خواستم هام بی تاثیره نامید شدم گفتم ای خدا جون میشه بجای این قطره یک حباب کوچولو بره تو رگم و خیلی راحت - همون طوری که چند ساعت پیش می خواستم بیام پیشت دوباره بیام ؟
خدا هیچی نگفت .
هیچ کار نکرد . اون می خواست من باشم تا ماموریتم رو روی زمین انجام بدم
وقتی خدا یک ارزویی تو دل ما میزاره - نیروی رسیدن به اون رو تو ما می بینه
فهمیدم که باید اول ماموریتم رو زمین رو انجام بدم
اون هم فقط یک چیزه که بدش دیگه کاری رو زمین ندارم .
حالا که زندم تمام تلاشم رو می کنم . تا به یگانه امید زندگیم بگم تو زندگی منی
شاید این باران کمی سخت ببارد - اما خواهد بارید .
حمید رضا 88/7/1


اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم...؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟
بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟
اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟
جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه...
به من بگو...
بگو به من...
بگو منو دوستم داری...
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری...
اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟
چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟
اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟
بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد...
اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟
دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟
اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟
تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟
بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟
اجازه هست...................؟؟؟؟

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی محو شيدايی شدن
درگذرگاهی به ره راهی شدن
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی قصه ديدار تو
لحظه ای در شب به ياد و خواب تو
عشق يعنی غصه و غمهای تو
درنهايت سوزش و تبهای تو
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی با نگاهی آشنا
با همه بيگانه و او آشنا
عشق يعنی انتظار از انتظار
سالها با غم ولی چشم انتظار
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار تو
بي همانگه گم شدن در کار تو
عشق يعنی اشکهای پرخروش
رود اما ساکت و بی شروشور
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی لاله اما بر چمن
عشق يعنی بی ستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی خلوت شبهای من
در همايون ناله و سودای من
عشق يعنی آن صدای بی صدا
صد سخن دارد وليکن بی صدا
عشق يعنی درد بی درمان ما
در عبادت غصه شد درمان ما
عشق يعنی يک قدم تا انتها
عشق يعنی ابتدا کو انتها
عشق يعنی قطعه شعری نا تمام
عشق يعنی بهترين حسن ختام
بی پرده تر از ان که کسی پس سحاب ................... مهتاب نبیند و بگوید سراب
از کجاش بگم . ؟
شاید تقصیره منه . شاید مشکل از منه . نمی دونم هر چی که هست داره دیونم می کنه
شاید برا دختر خانم ها چیز ساده ای باشه . ولی من یک پسرم و نمی تونم قبول کنم - من تو را برا خودم می خوام و نمی خوام با کس دیگه ای تقصیمت کنم .
خیلی سخته که یکی رو دوست داشته باشی و او یکی دیگه رو بخواد .
بنظر شما چی میشه ؟ میتونم روش چقدر حساب کنم ؟ الان رو نمی گم
اگه همه چی حل شد . همه چی به نفع من تموم شد . من بهش رسیدم . 10 سال دیگه که دوباره سر و کلش پیدا شد چی ؟ اون وقت پیشم می مونه ؟ یا میره پیشه اوون ؟
بنظر شما سخت نیست یکی رو تا مغز استخونت دوست داشته باشی ولی اون ....
شاید من خیلی حسودم . دل اونو فقط برا خودم می خوام و نمی خوام کس دیگه ای رو توش راه بدم
دوست ندارم قلبشو با کسی قسمت کنم . . . ..
هر چقدر هم بد باشه - اذیتم کنه نمی تونم فراموشش کنم هیچ وقت
این فکر ها نمی زارن شبا بخوابم . تا صبح بیدارم تا اینکه از خستگی بیفتم
هر چی باشه من یک پسرم نمی تونم پسر دیگه ای رو تو زندگی اون قبول کنم . بهتره بگم چشم دیدن کس دیگه رو ندارم .
اما اون دلش می خواد راحت باشه همین جوری . . . ....
حالا من باید چی کار کنم ؟ نمی دونم نمی دونم نمی دونم
اگر کسی حافظ داره به نیابت من یک فال حافظ بگیره . به من بگه من اینجا حافظ ندارم
برام دعا کنید که زود تر بمیرم . چون طاقتش و ندارم
اشک ها چه غریبانه می ریزند ولی ای کاش ارزشی داشت گران !!!!
نشنال جئوگرافیک : باستانشناسان میگویند که دو اسکلت باستانی که در آغوش هم در قبری در ترکیه یافت شدهاند ،ممکن است کهنترین زوج عاشق باشند.این اسکلتها هفته گذشته در منطقه جنوبی ترکیه در«دیاربکر» یافت شدهاند و بقایای اسکلتهای مردی سیساله و زنی بیست ساله هستند که قدمتشان به ۶۱۰۰ سال قبل از میلاد مسیح میرسد.
این دو نفر به تمدن باستانی Hassunan که در شمال عراق کنونی میزیستهاند ، تعلق دارند. به این ترتیب این زوج ۸ هزار ساله ، ۳ هزار سال قدیمیتر از زوج قبلی دیگری بودند که فوریه امسال در ورونای ایتالیا یافت شده بودند و اسکلتهایشان آنها را در حال آغوش گرفتن هم نشان میداد.

ک محقق میگوید که شیوه به خاکسپاری آنها نشان میدهد که آنها عاشق هم بودهاند. بیماری یا شاید یک جنایت ، باعث مرگ این دو شده است.البته تنها عکسی که از این اسکلتها منتشر شده ، این دو اسکلت را بیشتر در حالت خمیده نشان می دهد تا در حالت آغوش گرفتن هم!!!
جالب بود ؟